
بعد هر شام سحر بود ولى دیگر نیست درد ما زود گذر بود ولى دیگر نیست مثل کبریت تری در دل گندمزارم در سرم فکر خطر بود ولى دیگر نیست شیر پیرقفسم بى خبر از بیشه ی خویش چشم من خیره به در بود ولى دیگر نیست عشق آموخت مرا طور دگر خندیدن عشق هم طور دگر بود ولى دیگر نیست جنگلى بودم و خشکى جگرم را سوزاند ترسم از زخم تبر بود ولى دیگر نیست خواستم پر بزنم سنگ مرا پرپر کرد اندکى شوق سفر بود ولى دیگر نیست آه از این درد که هر بار زمین مى خوردم دست او بال و پرم بود ولى دیگر نیست شیر پیرقفسم بى خبر از بیشه ی خویش چشم من خیره به در بود ولى دیگر نیست عشق آموخت مرا طور دگر خندیدن عشقه من در بغلم بود ولى دیگر نیست









