
تنها ماندم تنها ماندم تنها با دل بر جا ماندم چون آهى بر لب ها ماندم راز خود به کس نگفتم مهرت را به دل نهفتم با یادت شبى که خفتم چون غنچه سحر شکفتم دل من ز غمت فغان برآرد دل تو ز دلم خبر ندارد دل تو ز دلم خبر ندارد پس از این مخورم فریب چشمت شرر نگهت اگر گذارد شرر نگهت اگر گذارد وصلت را ز خدا خواهم از تو لطف و صفا خواهم کز مهرت بنوازی جانم عمر من به غمت شد طى تو بى من من و غم تا کى دردی هست نبود درمانش... تنها ماندم تنها ماندم تنها با دل بر جا ماندم چون آهى بر لبها ماندم














