
ای ساربان! آهسته رو کآرام جانم مى رود وآن دل که با خود داشتم
با دل س تانم مى رود من مانده ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او گویى
که نیشى دور از او در استخوانم مى رود او مى رود دامن کشان
من زَهر تنهایى چشان دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم مى رود
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعى سخن من خود به چشم خویشتن دیدم
که جانم مى رود بازآی و بر چشمم نشین ای دلس تان نازنین!
کآشوب و فریاد از زمین بر آسمانم مى رود او مى رود دامن کشان من زَهر تنهایى
چشان دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم مى رود سعدی














