
تموم شهرو تاریکى گرفته توو کوچه رد آواز کسى نیست
همه با آب و دونه سر به زیرن قفس دلتنگ پرواز کسى نیست
خدا مى دونه شب پشت کدوم کوه به خورشید چن تا قرص خواب داده
خدا مى دونه کى فانوس ماه و به دست کرمای شب تاب داده
تو این ظلمت که عمری آرزوشه که بودن باشه و دیدن نباشه
چى از دنیای من مى مونه وقتى چراغ چشم تو روشن نباشه
چى از دنیای من مى مونه وقتى تو با من باشى
اما من نبینم بمیرم بهتره وقتى قراره تو رو تا لحظهٔ مردن نبینم
قفس بال و پر پرواز ما رو از اوج آسمونا دور کرده
به ما گفته که مهتاب و ببینیم ولى چشمای ماه و کور کرده
گذشتم از تموم آرزوهام که وقف آرزوهای تو باشم چشامو روی هر چى هست بستم
که در حال تماشای تو باشم تو این ظلمت که عمری آرزوشه
که بودن باشه و دیدن نباشه چى از دنیای من مى مونه وقتى چراغ چشم تو روشن نباشه
چى از دنیای من مى مونه وقتى تو با من باشى
اما من نبینم بمیرم بهتره وقتى قراره تو رو تا لحظهٔ مردن نبینم













