
خسته و پریشانم در غمِ تو گریانم
از همه گریزانم تا رهَد زِ تن جانم
تو که گفتی به پیشِ من بمان چرا چنین نهان
مرا به حالِ خود رها کردی
چرا ندیدهای که از غمت فغان رود به آسمان
چه گویمت مرا فدا کردی
مگر که جان به لب رسد که یادت از نظر رود
چرا تو بی خبر ز ما رفتی
چه میشود عیان شوی مرا عزیز جان شوی
بگو چرا بگو کجا رفتی
دیده بر رهت دارم در دل شب تارم
در غم تو بیمارم تا دوباره برگردی







