
در خواب و خیالى بودم که ندایى آمد از آسمان شباهنگ و صدایى در دشتى پر از نور آمد یکى از دور شد محو نگاهم به رخش بس که قشنگ بود گفتم تو که هستى دنبال چه هستى گفتا که خداوندم و من خالق هستى گفتم که کجایى دیدی چه بلایى آمد سر این مردم شهرم چه جفایى گفتا که دیدم دیدم و شنیدم هرجایى که مادر گریست من برسیدم گفتم تو خدایى کن چاره یه راهى این قافله شد خسته چنین در غم و آهى با عشق چنین گفت باید که یکى شد تا ریشه کینه در سینه تهى شد اینطور برسد زود آن روز شود خوب هر خانه پر از خنده و هر قلب پر از نور







